من دیگری هستم

یادداشت های روزانه ی دیگری

من دیگری هستم

یادداشت های روزانه ی دیگری

بایگانی


اردیبهشت خودش را شروع کرده و قلب بی تمایلم به بهار

این باران بی وقفه ای که بی امان می بارد را جدی گرفته است .

پشت پنجره می ایستم وبرای بار دهم اس ام اس درنده ی هم کلاسی اول

دبیرستانم که بعد از سال ها دیشب پیدایم کرده بود را می خوانم :

"سلام عاطفه جون ! من دیگه اون فاطمه ی قبل نیستم .

اینقدر هم فرهنگ دارم که دوستم بعد سالی زنگ زد اینقدر سرد باهاش

برخورد نکنم .اگه درس نخوندم ولی اینطور رفتارنمی کنم برای همیشه بای ! "

این ها همه را به این دلیل نوشته بود که مهمان داشتم و مشغول چیدن سفره

بودم وسط سر و صدای بچه ها یکهو زنگ زده بود و شناخته بودمش و عجله ای

گفته بودم ها ! فاطمه جان ! چی می گی ؟ ببخشید مهمون دارم صداتو هم خوب

نمی شنوم توی شلوغی یک ساعت دیگه بهت زنگ می زنم . او هم تک زنگ زد که

شماره ی خانه اش هم روی تلفن خانه ی ما بیفتد . داشتم به مهمانمان که می گفت

جواب می دادین ببخشید به خاطر ما جواب ندادین می گفتم این فلانی بود یادت هست ؟

همان که نقاش خیلی بود و مادرش همان اول دبیرستان از مدرسه برداشتش تا

بچه های قد و نیم قد او را نگه دارد ، خرج اضافه نکند ! و بعد هم به یک میوه فروش

میدان تره بار شوهرش داد . گفتم بعد تماس می گیرم که یک دل سیر حال و احوال کنیم .

همان وسط تعریف کردن بودم که اس ام  بالا رسید . از خواندنش شوکه شدم . نه به

خاطر اینکه یکی از اساسی ترین دوستانم داشت خداحافظی می کرد از جانب خودش

و یک طرفه و با سوتفاهم .

 نه به خاطر اینکه  این برداشت را توقع نداشتم از او که عمق رنگ ها را می شناسد 

اما اینقدر سطحی فکر می کند . آخرمن که اساسی ترین دوستانم را در گردبادهای سرنوشتم 

از دست داده ام و زندگی ام آغشته ی زشت ترین سوتفاهم ها بوده است دیگر برایم فرقی 

نمی کند که همکلاسی اول دبیرستانم که چند سال پیش بچه اش هم دانش آموز کلاسم بوده 

است را با یک بای که بیزارم از این کلمه که مد شده است برای اعلام جدایی های مجازی

از دست بدهم . من از این حجم از بی مهری و قضاوت شوکه می شوم . چقدر باید

از این موضوع برداشت آزادهای اطرافیان صدمه ببینم ؟ بماند که همان وقت وسط

جا دادن کباب ها در دیس هی برایش اس ام اس عذر خواهی فرستادم و اینکه

دارد اشتباه می کند من دستم بند بوده و سردی و تحویل نگرفتن و بررسی مدارک

تحصیلی مان با هم نبوده و اینها ... بماند که بعد از رفتن مهمان ها بارها تماس گرفتم

و رد تماس کرد ! بماند که آخرین بار جواب داد و کلی گلایه کرد و فقط سعی کردم

بشنوم چون فقط می خواستم دل کسی را با این سهو احمقانه ی عجول نشکنم

و بعد باز بروم خودم را گم کنم توی دوری و ناشناخته گی و تنهایی . می خواسته

بوده برای بچه اش انتخاب رشته کنم ! که بقول خودش مثل او بی تحصیلات نماند .

یکی بشود مثل ما که شغل داشته باشد و اعتبار .من میان حرف هایش به سرم

فکر کردم که آیا به تنم می ارزد ؟ به شغلم که آیا اعتبار من است ؟ به حرف های

پشت سرهمش و به اینها که متصل می گفت . دلم از مادرش گرفت که او را با آن همه

استعداد از مدرسه برداشت من هفت هشت سال پیش هم چند باراو را  برای کار به

 جاهای مختلفی برده بودم اما به خاطر بی مدرکی ، تجربه و مهارتش را قبول نکردند .

عملا در جداماندگی او از درس و اشتغال نقشی نداشتم اما داشت با من هم مثل مجرم های

درجه ی یک زندگی اش حرف می زد . من روی پاهای خودم ایستاده ام سال هاست و

جای کسی را نگرفتم واقعا . ای کاش بلد بودیم به جای پرخاش ، مقایسه ، حسادت به

آیتم هایی مثل همین درد دل معمولی مثل تو یک راه کار خوب به من پیشنهاد کن

یا می تونی کمکم کنی رفیق جان متوسل شویم . اس ام اس را پاک می کنم و گوشی را

خاموش . نه توی تلگرامم نه هیچ کوفت دیگری گوشی را فقط برای زنگ زدن به

بچه می خواهم و احوالپرسی های مامان و یکی دو نفر که شاید هنوز مرا به خاطر خودم

می خواهند نه به خاطر خودشان . هم کلاسی گفت که ببخشم و اعصابش از این جامعه

خرد است . همکلاسی گفت ولش کن حالا بگو ببینم حالت چطور است کمر دردهایت

بهتر است ؟ شنیده بودم کمر دردی ؟ گفتم خوبم ! گفتم خداحافظ  ! مواظب خودت باش .

تو نقاش خوبی هستی . گفتم خداحافظ و البته خداحافظی از بای گفتن غمگین تر است

و واقعی تر . در دلم به خدا سپردمش او را و همه ی دخترانی که با وجودهای سرکوب

شده زنانی نصفه نیمه شدند و حیف ! برای خودم و کمرم که دیگر شکسته ی کامل است

هم از صمیم قلب متاسفم  ! بقول شهریار با چون منی به غیر محبت روا نبود . من که

همه را دوست داشتم و بی مهری های عالم نشانی ام را اینگونه  بلدند .          

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۵۴
... دیگری


کاش عشق  هم مثل خواستن نان خامه ای در این روز بارانی با قند خون پایین بود . میلش بیداد می کرد و

در همان لحظه نابود می شد . پس از پیاده آمدن از مسیری طولانی نان خامه ای را خر یدم در جعبه را که باز

 کردم نمی خواستمش ! با این معجزه خلاص شدم از آسیب های بعد از بلعیدنش ! اما عشق چنین نیست .

 فی الفور می خواهی و در دم همه ی شور را می بلعی و لاجرم تلخکام می شوی . 

این هم حدیثی بود  کاندر احوالات امروز ما پدید آمد و بر شما هم نبشتیم . 



                                                





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۴۳
... دیگری


توی بزرگراه کلانتری باشی ... دو طرفت کاج باشه و کاج باشه و کاج ... راننده تند بره ... ساعت هفت و نیم باشه هوا ابر 

... اون وقت هی محمد اصفهانی بخونه :  گم گشته ی دیار محبت کجا رود ؟ با تاکید فر یاد بزنه :

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ! 

... بعد گو ینده ی رادیو بپره وسط کاجا و آواز اصفهانی و سرعت و بگه صبح بهاری شما بخیر هم وطنان عز یز و ارجمند !                    

بعد تو اشکت رو پاک کنی و سرت رو از توی آینه بدزدی ،هی بخوای که بشنوی نام حبیب هست و نشان حبیب نیست ... 

ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست

اما گو ینده بگه : به اخباری درباره ی احتمال افزایش قیمت بنزین در سال جاری توجه فرمایید .

به راستی صبحی که نکوست از آهنگ های آن پیداست ! تا پایان وقت اداری تا پایان شب .


                                           

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۲۰
... دیگری


این  روزها هنوز دلم می خواهد از دخترکم صبا بنویسم . نه به خاطر عاطفه ی مادری

نه به خاطر آنکه ذوق مرگی های مادرانه دارم از دیدن کارهای بچه ام مثل هر مادر

دیگری . بلکه به این خاطر که دلم می خواهد از کودکی بنویسم . دلم می خواهد کودکی

را تماشا کنم و حسرتهای شیرینی داشته باشم که از حسرتهای تلخ  سی و چند ساله گی از 

حملحسرت های جانکاه عاشق پیشگی هایم در بیست ساله گی تفاوت دارد . سرزنش و

دشنامی در پی ندارد از خودم به خودم . تنها زیباست و جدا کننده ی از زمان و زمین .

هنوز گوشت کوب را می آورد و می برد از کنار قلکش به کابینت ! هنوز شک و تردید

را تجربه می کند و هر روز پانصد تومانی ها باقی مانده از خرید نان را می اندازد

توی همان قلکی که سرنوشتش به دست های کوچک او و لحظه ی تصمیم بستگی دارد .

امشب اذان مغرب که از پنجره ریخت توی آشپزخانه خوردن شوکولاتی که دستش بود را

رها کرد ،بدو رفت سمت اتاقش و با چادر سفیدی که دو سال پیش با آن به حج آمده بود

برگشت . با هیجان ، من را از کنار سینک ظرفشویی کنار زد و چارپایه را کشان کشان

آورد تا وضو بگیرد . خودش را خیس و خوشحال کرد . ناخن های کوچک لاک زده اش

را مسح کشید و رفت و نمازش را خواند . منتظر بود چیزی بگویم بعد از اینکه برای

کمر دردم دعا کرد و تسبیح نارنجی را بقول خودش سه دور با " الله اکبر " چرخاند .

فقط نگاهش کردم و گفتم : وقتی تو با خدا حرف می زنی فرشته ها می یان توی خونه .

خندید و رفت پی مشق هایش .کاش من هم می توانستم فکر کنم اگر پنجره ی آشپزخانه را

 ببندم می توانم چند فرشته داشته باشم توی خانه که این همه غمگین و کوچک است در نظرم.

 حسرت اولین حرف زدن ها با خدا در من زنده شده .

حسرت شیرین اولین بخشایش ها . حسرت اینکه ندانم بعد از مرگ کجا می رویم .

حسرت اینکه دائم حس کنم خدا مواظب من است و ندانم من کی ام وسط این همه آدم

و فکر کنم خدا خصوصی ترین کس من است و فقط مال من است . چقدر این خودخواهی

شیرین است از روزی که با همه کس قسمتت کردم هر لحظه برای داشتنت برای حس

کردنت از بین آدم ها و اشیا و طبیعت بالا آمدم به آب و آتش زدم تا خصوصی ترین کس

من باشی . آدم های عزیزم  را ، محبوبم را ، به اندازه ی کافی با همه کس قسمت کردم

آنقدر که تمام شد و از دلم در حال پر کشیدن است حالا لا اقل ای خدای بزرگ

که رحمان و رحیمی هنوز در نماز صبا ،تو خصوصی ترین کس من باش . مال همه

باش باشد اما برای من هم باش . هنوز مواظب من باش و چشمت را به روی تاریکی هایم

ببند و فرصت بده تا جبران کنم همه ی آنچه هراس جبران ناپذیر بودنش رنج شبان و روزان

من است . اگر سینه ام را مطابق خواستت از غیر تو خالی کنم به من بر می گردی ؟

مدتهاست فکر نمی کنم تنها منم که باید به تو برگشته تر باشم ، تو نیز بیا آن قدمی را

که مومن ها می گویند اگر تو یک قدم بروی خدا چقدر بود ؟ صد قدم ؟ ده قدم ؟

نمی دانم نیم قدم حتی ! به سمت من بردار. بگذار روی ماه خداوندت را ببوسم 

ای آنکه حسرت تصاحب ذره ای از نور تو قلبم را پاپی کودکی کرده در این خانه .

می شود جوری به سینه ام خطور کنی که بدانم هنوز دوستم داری ؟می شود آیا

سبکم کنی از این اندوه چنبره انداخته برجانم ؟ می خواهم تصمیم بگیرم که آخرین

تکه های سفالم را بشکنم تردیدها در سی ساله گی به شیرینی هفت ساله گی نیستند .

می توانی مرا از این بقول شهریار :

 "یار جفا کرده ی پیوند بریده  " مثل بند ناف جنینی قیچی کنی و به خود آسمانی ات سنجاق کنی ؟

تو می توانی اما منظورم این است که مرا بر این فائق آمدن بر بی قراری توانا

کن . مرا بر تاب آوردن دلتنگی توانا کن .مرا توانا کن مثل سال ها پیش  تا صفت تو را بر دوش بکشم

 نه این کوله بار سنگین حرمان را .

حمل این عشق ها و فقدان ها و هم چنان تعلقات فجیع ! از من پیرزنی هفتاد ساله ساخته با زانوانی

لرزان و کم قوت و جانی نصفه و نیمه که بین خانه و درمانگاه در رفت و آمد است. مرا از این دنیا دور کن .

 . دنیای آن طرف ِ این دنیا بخیل و حسود و پر از دشمنی و قضاوت نیست . آنجا که شناسنامه ها و

گذر نامه ها نیستند  تو نام همه ی ما را می دانی و آدم ها دیگر کاره ای نیستند که مجبورمان کنند 

 هر لحظه بین در و دیوارهایی زندگی کنیم که پرواز را از خاطرمان پاک می کند . جبر از ما برداشته می شود . 

دستت را در پاره های قلب محزون و پر جراحتم فرو کن

و "  یا رب این آتش که بر جان من است را سرد کن زان سان که کردی بر خلیل " .


                           

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۳
... دیگری

بی خوابی های شبانه دارند کار دستم می دهند . محو شدن بخش های بیشتری از

حافظه و تشدید  افسردگی های این بهار که مثل چمن های پارکی که ساختمان

محل کارم در آن واقع شده به شدت خیس و پلاسیده است و همراه بنفشه های زرد

با بی سلیقه گی همین طور رها شده و فرو رفته در گل و لای و رد کفش ها ست .

نیستی که زیبایی های بهار را به من یاد آوری کنی ... نیستم که با شادمانی های

بهارانه زندگی را دنبال خودم بکشم . حس می کنم خالی و بی هویت شده ام غریبه تر از هر

وقتی با خودم . امروز در روزنامه خواندم مرحله ی بی تفاوتی و بی اعتنایی در

این احوال خطرناک است اما بقول مکس در انیمیشن " مری و مکس " وقتی

دیدن جز خودم برای هیچ کسی خطری ندارم آزادم کردن  ! حالا از سنگین ترین

قیدهای زندگی ام آزاد شده ام به زور سرنوشت و فقط برای خودم خطر دارم !

ظهر دخترکم در سالن با صدای بلند کارتون تماشا می کرد هر چه صدایش کردم

که کم کند صدا را نمی شنید با عصبانیت رفتم سراغش اما دیدم خوابش برده

و هر دو گوشت کوب فلزی و چوبی را از کابینت در آورده و گذاشته دو طرف

قلک بزرگ سفالی اش . معلوم بود پر از وسوسه ی شکستن و رسیدن به عیدی ها و

پول توجیبی ها بوده . اما تردید داشته انگار ... بشکنم ؟نشکنم ؟ و بعد در همان

حالت به خواب رفته . تلویزیون را خفه کردم . رفتم کنار قلک نشستم که نجات یافته

بود به معجزت خواب سر ظهر یک بچه ی کلاس اولی . سرمایه ی دخترم

دست نخورده باقی مانده بود . گوشت کوب ها را در زاویه دور دست کابینت پنهان

کردم  و قلک را گوشه ای گذاشتم . وقتی بیدار شد رفت سر درس و مشقش و

وسوسه ی شکستن به کلی فراموشش شده بود چون قلک در تیررس نگاهش نبود

و گوشت کوب ها سر به نیست شده بودند . از ظهر ناخوش احوالی ام بیشتر

شده با دیدن این صحنه  مدام فکر می کنم اگر خوابی بی وقت سراغم

آمده بود اگر کسی گوشت کوب ها را ! از دسترسم خارج کرده بود آیا حالا

هنوز سرمایه داری بودم که برای خودم وهمه بی خطر بودم ؟ آیا وقتی هر ثانیه

دست و بالم به شکسته شکسته های قلبم خراشیده می شود چه کسی را دارم

که مادری کند برایم ؟

لطفا اگر کسی را در حال سرمایه باخته گی های مهم می بینید همه ی اجسام

کوبنده را از دسترسش خارج کنید ! سخت است بعدها بدانی برای خودت خطرناکی

و برای بقیه مثل کرم خاکی  ِ بی حرکت وبی دست وپا بی خطری بعد از کوبش ها .



                        

 

پانوشت : شعر تیتر از "بابا فغانی شیرزای " ست .

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۶
... دیگری




بقول دخترکم صبا امشب را که بخوابیم فردا عید شده!

صد بار سین ها را شمرده و فهمیده که خوب است به جای یک سین ِهمین طوری

دست و پا شده سمنو داشته باشیم ... سمنو را چه کنم ؟ این مدرسه آنقدر از عید برای

بچه ها حرف زده که نبودن هر کدام از ارکان سفره را گناهی نابخشودنی می دانند .

نتوانستم بروم دنبال سمنو . سنبل را قبلا خریده بودیم . سنجد را هم دوست مهربان

 نکته سنجی برایم آورد یکی دو روز پیش . اما من دیروز غروب بعد از برگشتن از

 مراسم خاکسپاری بابک با آن چشم هایی که از توی عکسش هنوز داشتند حرف می زدند

آمدم خانه گریه ...گریه ... گریه ... گریه از من نمی رفت ... همه ی داغ ها تازه شده بودند ... سحر گفت :

آن یگانه ترین یار به بالینش آمده بوده  دم های آخر  و بابک چشم به راه نرفته .دل کنده و رفته . 

برایش خوشحال شدم . به خدا که می دانم چشم به راهی چیست . بخدا که می دانم  بی تویی ها

 از مرگ بدتر است.تا خود صبح از معده درد و سر درد هولناک و تهوع ِ پی در پی به

خودم پیچیدم . 4 صبح قفسه ی سینه ام بقدری تیر می کشید که نمی توانستم نفس بکشم

کارم واقعا داشت تمام می شد ! زنگ زدم تاکسی تلفنی و رفتم درمانگاه شبانه روزی .

یک طرف کاپشنم روی زمین بود یک لنگه کتانی ام نصفه نیمه توی پایم . بعد از

اذان صبح کور مال کور مال برگشته بودم توی تختم و تا آفتاب روی بازوی های

منقبض شده از سرمای دیشبم نیفتاد از جا بیرون نیامدم . صورتم را که از گریه های

دیروز هنوز متورم بود به زحمت شستم . چمدان را بستم برای سفری که هیچ حوصله

ی شلوغی و هیجان انگیز بودنش  را ندارم .

اما به تبعیت از خانواده مجبورم به رفتنش  بعد رفتم به بوستانی پر گل به دیدار دوستی جان و جانان

 که دو هفته قرار دیدنش هی به خاطر گرفتاری های کاری آخر سال عقب افتاده بود . آخرین هدیه را دادم

آخرین کسی را که دوست داشتم ببینم و می شد ببینمش و دور و جدا از من نبود را دیدم

برایم شعر آورده بود و شیرینی سوغات از شهر محل تحصیلش . بعد  سمنو را پیدا کردم .

 سمنو را خریدم . زن ها هنوز توی مغازه ی لاک و روسری صف کشیده بودند و مردها

با عجله آخرین پیچ ها را به لولاهای خراب می بستند و ام دی اف ها را سوراخ می کردند

و قسم می خوردند که خانم ها ابوالفضلی تخفیف ندارد ! از جای پاهای تو در سال هایی

که دیگر برنمی گردند رد شدم و چیزی در قلبم سر خورد مثل ماهی قرمزی که توی

هیچ تنگی جا نمی شود . دلم تنگ است و اندوه این دیگر  نبودن ها این نیستن ها !

کاری کرده با دلم که عید بردار و تحویل بشو نیست ! اما بغضم را با پودر "او آر اس "

که احمقانه ترین مزه ی دنیا را دارد پایین می دهم !  و نمی خواهم نوروز اطرافیان

را با کهنه روزی هایی خودم مکدر کنم . دنبال نقابی می گردم که 14 روز تمام نیفتد

الا به خلوت شب ها و غروب های پشت پنجره ی هتل . باید بروم سمنو را بریزم

توی کاسه ی آبی سفالی تا بچه نوروز باستانی را بشناسد . رنگ تخم مرغ ها هم

خوب از آب در آمده و سبزه هنوز بوی خوب می دهد . ماهی ها را هم که تکه

کرده ام و موسیر هم که بقدر کفایت خریده ام .حالا همه چیز آماده است که توی

عکس های تلگرامی  ما هم بگوییم که عید به خانه ی ما هم آمد و فامیل های محترم

عیدتان مبارک !

این جا اما برای شما می نویسم که امیدوارم روزهای بهتری پیش رویتان باشد امیداورم

از چیزهای بهتر و زندگی تری برایتان بنویسم . امیدوارم هیچ کدام از کسانتان از شما

دریغ نشوند توسط خدا توسط دیگران توسط خودتان ! امیداورم تنها نباشید .هیچ وقت .

مجالی بود برای من هم دعای آرامش کنید و آمرزش .حضور بنفشه ها بر شما مبارک باشد . آمین .

بقول محمد سعید شاد : " وقت رفتن رسیده حرفی نیست / مرحبا یا محول الاحوال  "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۰۹
... دیگری


بابک هم رفت ! برادر با معرفت ترین رفیقم سحر . بعد از آنکه سرطان ذره ذره در بدنش

منتشر شد . در سی و هفت ساله گی توی بیمارستان رضوی چشم هایش را به روی این

دنیا بست و دیگر صبر نکرد تا این بهار را ببیند . سحر می گفت : دو روز پیش چشم هایش

را باز کرده بود و گفته بود خوب می شوم ناراحتی نکنید ... حالا امروز حال بابک بعد از

چهار سال در بیمارستان ها و اورژانس ها زندگی کردن خوب شده است آنقدر که جسمش را

به زمین های باران خورده ی شهرش بسپارد و روحش را بردارد و برود . به قلبش فکر

می کنم که زمانی عاشق بود ... به جوانی اش که به تنهایی و درد کشیدن های مداوم

گذشت . به پدرش که تا شده است قامتش به سحر که رنگ به رو نداشت . زیر باران بی رحم

دیشب که حجم تیره و ابری آسمان را به قلبمان نزدیک کرده بود در حیاط بیمارستان

ایستادیم توان نگاه کردن توی چشم هایش را نداشتم . گفت : پاهایش سرد شده اند گفت دیگر

نمی ماند گفت که ما از بابک دل کندیم تا راحت برود . همیشه همین است وقتی کسی را به

هر جا بدرقه می کنیم وقتی کسی را به اجبار از ما می گیرند باید دل بکنیم تا او آسان تر

برود . مگر نه این است که دوستش داریم ؟ رفتن بابک مجموعه ی رنج های این 94 لعنتی

را برایم کامل کرد . چرا این سال تمامی ندارد ؟ مگر سال های پیش از این تمامی داشتند ؟

مگر این رنج های طبیعی و غیر طبیعی زندگی دست از سر ما بر می دارند ؟ مگر خداوند

نمی توانست نگوید : ما انسان را در رنج آفریدیم ؟ در کَبد ِ محض ؟

سوال های من هرگز جواب های مشخصی ندارند . کمد لباس ها را ریخته ام بیرون ...

دست و دلم به تا کردن نمی رود . لباس مشکی ام را بر می دارم .روسری مشکی ام را

کنار می گذارم برای فردا ... و شال سفید عید را پرت می کنم  ته کمد . ما با خروار خروار

گل هم به نوروز ربط پیدا نمی کنیم ... نه به خاطر بابک ... نه به خاطر تو ... نه به خاطر

هیچ کس ... به خاطر خودمان که از سوگی به سوگ دیگر ... از فقدانی به فقدان دیگر ...

از جدا شدنی به جدا شدن دیگر کشیده می شویم ... دلمان خوش است که انسانیم و مختار !

اما به راستی اختیار چه چیزی با ماست ؟ همین خور و خواب و خشم و شهوت ؟ فقط

همین ؟ در مهمترین چیزهای مان اختیار نداریم یا اگر داریم مشروط است و محدود .

کفر نمی گویم اما نمی دانم چرا هنوز هم از خدا مساعدت بیشتری را جستجو می کنم .

گاهی فکر می کنم انسان معاصر جور دیگری به خداوند محتاج است . او از رگ گردن

به ما نزدیک تر است اما ما آنقدر سفید و سیاه و خاکستری هستیم که گاهی هر چه

سر می چرخانیم پیدایش نمی کنیم . بقول شیوخ : بنده خودم را عرض می کنم !

این غم ها بیشتر از صبرها شده اند . آیا فروغ برای همین گفت : و یاسم از صبوری

روحم وسیع تر شده است ؟ 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۵۸
... دیگری

 

 

از فراموشی مزمن رنج می برم . به جای آنکه خاطرات سهمگین را فراموش کنم

پرم از فراموشی های روزانه . لحظاتی هست که طاقتم طاق می شود از دنبال اشیا

ضروری گشتن . الان که می نویسم شناسنامه ام هنوز پیدا نشده آن روز هم که مردم

رای می دادند پیدا نبود ! چند تا از شعرهایم که دوستشان داشتم مطابق این روال ناپیدایند

و روسری نو که برای بچه خریده بودم ... همین طور دو تا درپوش ظرف نگهدارنده ی غذا !

این ها مضحک به نظر می رسند اما آنقدر زیادند که حتی الان تعدادشان را هم فراموش کرده ام !

نمی دانم تاثیر خوردن آرامبخش هاست یا پیری زود رس یا مرگ سلول های مهم در سر بعد از

گذشتن از آب و آتش های بسیار و ماندن در خلا ء ؟ به کتاب های نخوانده ام نگاه می کنم

به لباس های تا نشده ی کمد به خانه که هنوز ربطی به خانه های دم عید ندارد و ظاهرا

تمیز به نظر می رسد اما در بطن آن آشفتگی اشیاء و البسه وجود دارد . ترتیب ایستگاه های

مترو را فراموش کرده ام و نمی توانم بی آنکه خودم را به نوشته های بالای در قطار برسانم

به زن های زائر آدرس دقیق بگویم نمی دانم طالقانی بعد از قائم است یا قائم بعد از طالقانی !

نمی دانم سید رضی قبل از دانش آموز است یا بعد از آن ... می رسم به ایستگاه نمایشگاه

می فهمم باید یک ایستگاه قبل پیاده می شدم . می روم توی ساندویچ فروشی سر خیابان

می نشینم و منظورم این است که نوشابه ی خنک بخورم ساندویچ را با دلزدگی توی کیفم

می گذارم و می روم کنار نزدیک ترین فواره می نشینم مثل مردها بدون نی نوشابه ی

یخ می خورم شاید سلول هایی با فشار قند و گاز به سرم برگردند . اما فایده ندارد . من

از فراموشی مزمن رنج می برم اگر این فراموشی کامل باشد خوب است . این که خودم

را به یاد نیاورم هیچ کس را به یاد نیاورم خوب است هیچ جا را نشناسم واقعا خوب است برای

من . اما اینکه نه متعلق به دنیای فراموش گرانم نه دنیای یاد بانان ! رنجی ست مزمن .

حفظ رمز کارت های عابر بانک .. پسورد ایمیل ... شماره ی آژانسی که هر روز می گیرم

در وقت هایی که موبایل خاموش است ... این ها مدت هاست دشوار است برایم مثل برداشتن

کوهی از این طرف اتاق و گذاشتن آن را در طرفی دیگر که یادم نیست کدام طرف است !

فقط وقتی دیروز ( دیروز بود یا  پَری روز ؟ )جزوه ی زبان که دوستی به زحمت  به دستم رسانده بود 

را توی مغازه ی آرایشی بهداشتی جا گذاشته بودم تمام تلاشم را کردم قبل از بسته شدن مغازه ،

آرایشگر محل مان را  تلفنی پیدا کنم و از او بخواهم وقتی برای خریدن رنگ موی دم عید زن های مشتری

 به آنجا سر می زند جزو ه ی زبان من را هم بگیر د ! پرسید تو اون جا چی کار داشتی ؟

گفتم : نمی دونم ! خندید و گفت : دیوانه  !

با خودم فکر می کنم آیا دیوانه ها فراموشکارند ؟ یا از بس چیزی که باید فراموش کنند را فراموش  

نمی کنند و دائم به یادشان است دیوانه شده اند ؟

آیا دارم فقط به بازسازی تکه های صدای تو در درونم فکر می کنم ؟

روزی رسیده است که من با مسئله ی فراموشی روبه رویم نه حواس پرتی .مسئله این است .



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۱۴
... دیگری



 

... زنبورها را مجبور کرده ایم

از گل های سمی عسل بیاورند

و گنجشکی که سال ها بر سیم برق نشسته

از شاخه ی درخت می ترسد

 

با من بگو

چگونه بخندم

وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند ؟

 

ما کاشفان کوچه ی بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار پیامبری بفرست

که تنها گوش کند 

 

                                 " گروس عبدالملکیان"


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۳۵
... دیگری



دوستی  دارم که دختر  بچه ی سه ساله ی  یکی از نزدیکانش دچار سوختگی

شده است . بعد درست زمانی که از بیمارستان مرخص شد و در وضعیت جسمی

سختی به سر می برد و جای همه ی سوخته گی هایش را به زحمت به هم چسبانده

بودند در سانحه ای دیگر از ارتفاعی پرت شد و ساعتی را در همان حال بی که

کسی پیدایش کند باقی ماند و دوباره به بیمارستان منتقل شد و اینبار شکسته گی

به سراغ استخوان هایش آمد یعنی درست همان جاها که قبلا سوخته بود از هم دریده

شد ! هفته هاست به آن بچه فکر می کنم به شوکی که از این ماجراها به او وارد

شده است . می فهمم اش چون جای همه ی سوخته گی های جانم به شدت دچار

شکسته گی شده است . پرسیدم حتما خیلی بی تابی می کند گفت نه ! ساکت و

مظلوم شده است . امروز یکی دیگر از استخوان های باقی مانده ام شکسته .

ساکت شده ام  وشاید مظلوم ! مظلوم نه به معنای مصطلحش . ظلم بالا دستی هایم

را نمی پذیرم اما درحال حاضر باید هنوز سکوت کنم و " بنشینم و صبر پیش گیرم " بقول آن بزرگ .

صبر عنصری ست که باید کشفشش کنید تا بدانید که دقیقا چه ماهیتی دارد . این صبرِ ساکت

که درون من نفس می کشد چهره ای عجیب دارد . پذیرش ستم را روا نمی داند اما اعتقادهای

عمیق تری دارد که وقتش را به خاطر جنگیدن با ظلم های تکراری تلف نمی کند . خون را که از

روی دلم کنار می زنم ، دلتنگی را که بر می دارم و غبار از صورت لاغرش پاک می کنم به چیزی 

می رسم قیمتی و درست مثل کسی که در چاهی عمیق که نوری حامی اش نیست به نفت

می رسد شعفی گنگ در احوال قلبم رخ می دهد . درخودم از زیر خروارها خون و خاک و اندوه به

نفت می رسم ! به سرمایه ای در نیستی . سرمایه ای که قرار نیست خرج خودم کنمش . 

این سرمایه ای ست که به همه ی ذره ذره ی هستی من و هستی دیگرانی که در مواجه با منند

می رسد و چراغ هایی را روشن می کند که در آن می توانم به وضوح صورت بی خوابی کشیده ام

را با رگه هایی ملایم از صبر ببینم .

 با این همه مدتهاست حتی وقتی که جفنگ می گویم تا ملت بخندند

 در واقع  همچنان ساکت هستم . صدای سکوت من موج رادیویی نیست که با چرخاندن صدباره ی

یک پیچ پیدا شود . صدایم را که گم می کنم مثل پروانه  دور تنهایی می چرخم و به

چیزهای زیای فکر می کنم که جایشان توی فکر نیست !

خدا را شکر می کنم که رئیس هیچ کس نیستم !خدا را شکر می کنم که نمی توانم حتی

نسبت به دشمنم بی انصاف باشم و اگر در گذشته هم از دستش در رفته و خوبی مختصری

کرده آن را هم می بینم .خدا را شکر می کنم که مهربان ِعزیزی امشب آمد و مرا از سرگردانی

در خیابان های شلوغ دم عید که جایی برای یک زن سرگردان ندارند با احتیاط و مهر به خانه

رساند . او می دانست باید این حجم شکستنی را با احتیاط حمل کند. به او گفتم خوبی تو برای 

منمسئولیت ایجاد می کند من نمی توانم بر اساس قرادادهایی که با دلم بسته ام به تو آنچنان که

مستحقش هستی خوبی کنم در ازای خوبی هات . اما او گفت من از تو هیچ نمی خواهم . اگر تاریک

 نبود اگر شرمنده اش نبودم اگر طاقت به خاطر سپردن نگاهش را داشتم حتما در چشمهایش نگاه 

می کردم تا پس از مدتها کسی را ببینم که می تواند بی دروغ بگوید هیچ چیز از من نمی خواهد از 

منی که دیگر چیزیهم برای بخشیدن ندارم و خوبی ممتد او نگرانم می کند خوبی  ناگهانی بعضی ها

 نگرانم می کند بس که از اوجها و بعد فرودهای احمقانه پر از بی اعتمادی شده ام . . خدا را شکر 

می کنمکه هنوز می توانم خدا را شکر کنم آن هم به خاطر چیزهایی که به من داده... نداده . تنها به خاطر

 چیزهایی که از من گرفته نمی توانم بگویم غمگین نیستم . اگر نبودم اینها را نمی نوشتم . 

اینطوری نمی نوشتم ....



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۹
... دیگری