داشتم عکس ها را نگاه می کردم . دنبال عکس دخترکم بودم ، باز چشمم افتاد به عکسی که مدتها بود
مخفی اش کرده بودم . هیچ چیز از این عکس دیگر در عالم واقع وجود ندارد . اول از همه عکاسی که این
عکس را گرفت . او دو هفته بعد از گرفتن این عکس مرد ! مرتضای دوست ... مرتضای برادر ... مرتضا با
آن روح بزرگ و وجود دوست داشتنی ِ شریف . دوم خانه اش با این درخت های نارنگی و نارنج ! که پس
از او مینو آن را فروخت و با بچه هایش برای همیشه از نی ریز رفت ...
سوم من که مدت هاست به واسطه ی جانکاه ترین اتفاقات زندگی همه ی خودم را از دست داده ام و
دیگری شده ام اصلا ! آن برقی که در چشم هایم بود رفته است ... آن لبخندها دیگر به صورتم نمی آید ...
حتی آن گل سینه ی توی عکس شکست و گم شد ... آن گوشواره های رنگی که مثل خوشه ی انگور بودند
دانه دانه شدند و در یک قوطی فلزی جای گرفتند به امید روزی که وصلشان کنم به یکدیگر ! روزی که هیچ وقت
از راه نرسید ... چکمه هایم را گذاشتم کنار جوب تا کسی ببردشان .
فقط همان کیف سبز نحیف و بی جان باقی مانده ته کمد ... هنوز دلم نیامده بیندازمش دور و خلاص شوم .
"ای یار ای یگانه ترین یار " اگر تو بارها آن را روی شانه ات نینداخته بودی و به رنگش دست نکشیده بودی حتم
بدان حالا نبود تا رد انگشت هایت را دنبال کنم و حس کنم چقدر دنیا نامرد است و بی وفا . این کیف هم
خاطره است و مربوط به عالم واقع نیست ! هیچ چیز از این عکس باقی نمانده است ... وقتی می گرفتمش
چه تصوری از زندگی داشتم آیا؟