من دیگری هستم

یادداشت های روزانه ی دیگری

من دیگری هستم

یادداشت های روزانه ی دیگری

بایگانی

 

خب اینکه یک ویروس بی پدر و مادر سفر را زهر مار و کوفتم کرد بماند کنار که حالم از نوشتنش بیش تر از این ها به هم می ریزد.خب اینکه چطور بخشی از اندوخته و دسترنجم به همراه اوراق هویت ظاهری ام گویا به سرقت رفت را هم بگذاریم کنار خاطره ی بدموقع تلخش بتمرگد و ننویسمش که واقعا دیگر به درک!اینکه دیسکم دوباره عود کرده و الان باز مثل حشره ی دمپایی خورده افتاده ام توی تخت را هم شرح ندهم که کلماتم ویروس ناامیدی بیشتری را در این صفحه انتشار ندهند که اینجا هنوز وقتی وارد می شوم بالای سر درش نوشته به "بیان" خوش آمدید.عبارت خوش آمدید را همچنان دوست دارم ناشری که در پایتخت وسط این بگیر و ببندهای پیش آمد کرده و اضطراب های خودم به دیدنش رفتم هم خیلی دلچسب این "خوش آمدید" را به من گفت و قول داد کتابم را چاپ کند و بعد هم آن یکی مجموعه ی دیگرم را و گفت که نگران نباشم چون هزینه ای نخواهد گرفت و کلی تشویق و تحسین که اگر یک دقیقه ی دیگر در دفترش نشسته بودم و این رویه را ادامه می داد با خواندن شعرهایم قطع به یقین کله ی سنگین از خراسان آمده ام را می گذاشتم لبه ی میزش کنار استکان چایی که برایم ریخته بود و بلند گریه می کردم.او داشت به روال حرفه ای خودش عمل می کرد من اما زنی خسته بودم با انبانی کاغذ و دلی تنگ که دنبال فرصتی برای دیدار مجدد عشق در سگیِ سال های طاعون و وبا و کرونا بود! از انقلاب مزامیر داوود و انجیل خریدم چون یکنفر که نفهمیدم کی بود آن را از کتابخانه ام کش رفت و پس نیاورد .کاغذ خریدم، نصف چمدانم پر از کاغذ کاهی نازک شد و جوراب زنبورکی راه راه برای دخترک و چند کتاب دیگر و انقلاب را شتابزده از زیر ماسک بدترکیبم نفس کشیدم‌.افتاده ام اینجا و با خودم فکر می کنم کاش زندگی ام تمام می شد همان وقتی که عزیزترین دست عالمم بزرگترین تکه ی ماهی  و گوشت را در ظرف من می گذاشت یا همان وقتی که رودخانه عزیزترین صدای عالمم را با حزنی آکنده از عشق پایین می آورد و می شنیدم که: خوش آمدی، خوش آمدی. اما زندگی ام انگار هنوز کار دارد و خودش را تمام نمی کند به من امر کرد هووووی! با توام بایستید کنار هم توی آینه ی قدی و اینبار تو دکمه را بزن که نگرانی و لبخند و لب پریدگی ِجدایی هم از خودشان عکسی بی آلبوم داشته باشند که مناره های تا آسمان به کاشی رفته ی پشت سرشان در حال اذان باشند و صدایی در عکس بیفتد که امن است و امان ،فقط باید گوشت را از ماسه ریزه های هراس خالی کنی و دل قوی داری که آدمیزاد را دل ِقوی به کار آید و سینه ی فراخ.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۸ ، ۱۴:۵۷
... دیگری

 

زمین را به زمان دوختم و دلم را به مختصر آسمانی از امید،از هفتاد خوان رستم گذشتم و اینک در قطارم،قطاری که بی سر و صدا دارد از غروب محزون و دلتنگ خراسان دور می شود تا مرا به قرب برساند از این غربتی که ناتمام است در زندگانی ام.با گردن و کمر دردناک تا همین لحظه ی آخر خانه را از بیخ و بن رُفتم، دیشب تولد دخترک را با سنگ تمام برگزار کردم.دست به دامن اسحاقی ِ کارگزینی شدم و آخرین ذرات مرخصی را از لای اوراق درمانده ی اداری بیرون کشیدم.حالا سرم را تکیه داده ام به پنجره و طوری نشسته ام که زوج جوان همسفر در این کوپه راحت بتوانند از دست و بال هم بهره ببرند.مکرر صدای چلیک سلفی گرفتن شان را می شنوم‌.خوابم می آید، هندزفری را می چپانم ته گوشم و به صدای نامجو ولوم می دهم:فی بُعدها عذابٌ فی قُربها السَّلامة....بسی دلتنگ و محتاج این خلوت با خودم بودم.خدایا پس از مدتها شکرت.

            

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۸ ، ۱۸:۳۷
... دیگری

 

 

جانم برایتان بگوید که کوه سنگینی را جا به جا کردم و جانِ نکندنی ام را در چند عرصه ی مختلف کندم و دلاشوبه ی درس و مشق بیات شده نیز تمام شد و اگر بتوانم یک مقاله ی دیگر بنویسم شاید تا مدتی دست از سر خودم بردارم .خسته و سرمازده از سرکار برگشته ام و می خواهم برای خودِ کم خونم پوره ی اسفناج درست کنم اما پخش و پلا افتاده ام توی تخت و عمرا بتوانم بلند شوم و زیر گاز را خاموش کنم.خانه را بوی گند اسفناج پخته برداشته نه بوسه ای در کار است و نه نشیب سینه ای که سرم را در عطرش پنهان کنم. حالا بوی اسفناج سوخته می آید و تا ذوب نشدن کامل دسته های قابلمه فرصت دارم از جایم بلند شوم . تقویم می گوید تا امروز سی و هشت سال و یازده ماه و بیست و هفت روز یعنی معادل چهارده هزار و دویست و چهل و یک روز عمر کرده ام! سه روز دیگر هم مثلا تولدم است و این است حال بستان !بروم قابلمه ی سوخته را بیندازم توی سینک و شیر آب سرد را باز کنم روی سوختگی های مفرط!نمی دانم، شاید بشود یازده، دوازده روز دیگر به سفری کوتاه بروم .آرام و قرار ندارم اینجا و دلم می خواهد بزنم بیرون از همه ی کادرها و خط و خطوط.از دلتنگی و تنهایی نفرت پیدا کرده ام و این دو کلمه مدتی ست که مفاهیم شاعرانه شان را برایم از دست داده اند.به گمانم بعضی مفاهیم وقتی زیاد در ذهن و قلب آدمیزاد در جا بزنند جاه و جلال شان را از دست می دهند. اصلا در  ذات ماندگی هیچ زایش و تکاپو نیست و غور ِ بیش از اندازه در بعضی معانی کار دست اعصاب آدم می دهد .گور پدرِ آن قسمت از ژنم کنند که تفحص کننده ی معنا از آب در آمد و باعث شد همیشه سرم به تنم  زیادی باشد .حالا چپیده ام زیر پتو ،هی با شکم خالی چای می خورم و هی از خودم می خواهم لطفا کمی دیگر قصد همکاری داشته باشم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۳۵
... دیگری

 

همه ی دیروز بد حال بودم و بی قرار و گریان و رنجور و عوضی!دم غروب خودم را بردم بیرون و برایش بلیت سینما خریدم.آدامس دارچین و یک تکه کیک شکلاتی.یک فنجان قهوه ی لاته هم سفارش دادم که دختر کافه دار سینما یک لیوان بلور اندازه ی پارچ، لاته آورد برایش.خودم فیلم را دید و مثل همیشه کی مرام را نپسندید و عوضش دولتشاهی و پیرمرد بازنشسته ی معلم که پدر بود را پسندید و سری تکان داد.پسر جوان صندلی کناری کل فیلم را با موبایل حرف زد. یک جا طاقت خودم طاق شد برگشت و عین سگ نگاهش کرد توی تاریکی آن وقت کاپشنش خِشششی صدا کرد و خودش را جمع کرد و تلفن را گذاشت روی خفقان.در راه برگشت از انتشارات امام گزینشی دیگر از غزلهای ابتهاج را هم برای خودم خریدم.اما ساکت نمی شد و دهان باز شده اش را نمی بست.از چهارراه دکترا تا تقی آباد،خودم چیزهایی هم عجیب غریب، به خدا گفت در حالی که آسمان پر از کلاغهای گه گیجا! گرفته بود و سرما با چکش به استخوان هایش می کوبید.کتاب مرگ در می زند وودی آلن را هم جمعه ی پیش که افسار پاره کرد بود برایش خریدم اما یک لحظه حتی خودم جا نمی شود هیچ کجا و قرار نمی یابد و هیچ وعده و وعیدی که بدهمش را هم قبول نمی کند.اینکه دستش را بگیرم و بچرخانمش در شهر دیگر حواسش را پرت نمی کند و باعث نمی شود شب بخوابد و یک ساعت بعد مثل آل زده ها نپرد از خواب. دارد عر می زند خودم مثل نوزادی که دل درد دارد و گریپ میکسچر را هم تف می کند بیرون. دیشب خودم از دیدن درخت تنه کج شده ی کاج گریه کرد،از دیدن مردی که دست زن را در پیاده رو گرفته بود و با آن یکی دستش یقه ی لا خورده ی بارانی او را مرتب می کرد گریه کرد.بردمش لباس نو برایش بخرم اما هیچ لباسی را نخواست نشست کف اتاق پرو پرده ی پشت در را تا آخرکشید و تا وقتی یک مشتری به در نزد، گریه کرد.خودم از صدای پارس سگ ته کوچه ی توتستان گریه کرد.از شنیدن صدای سینا سرلک گریه کرد .از پِت پِت شعله ی مشکل دار اجاق گاز و خاموش شدن کتری گریه کرد،از یادداشت جدید حامد اسماعیلیون برای ری را گریه کرد ،از والله !گفتنِ حامد بهداد برای اتفاقات اخیر، وقت گرفتن جایزه اش از جشن منتقدان گریه کرد .خودم از دیدن عکسی در گوشی گریه کرد، از ندیدن عکسی در گوشی گریه کرد، از باز کردن قَزن ِ نر و ماده ی سینه بند در تاریکی اتاق گریه کرد،از مثل هر شب بیدار نشدن حلزون با برگ خیسیده ی نعنا گریه کرد... گریه ،خونی دلتنگ و بی پناه بود که بند نمی آمد، بارانی بود که گودال ها را تا نیمه پر می کرد، گریه برفی بود که نشست و به عقربه ها گفت: پدرسگها ساکت لطفا!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۸ ، ۱۳:۵۷
... دیگری

 

امروز به پسرهای کلاسم نفری یک دایره ی مقوایی دادم و از آن ها خواستم یا از این دایره قسمتی را کم کنند یا با استفاده از خرده کاغذهای دیگر و مداد رنگی ها چیزی  به آن بیفزایند به نحوی که اصل دایره گی آن را از بین نبرند. ۹ نفرشان طرح را درست اجرا کردند مثلا به دایره نقش افزودند و آن را تبدیل به پیتزا  کردند از دایره یک لقمه کاستند و آن را تبدیل به موجودی که دهانش باز است کردند ،از  دایره دو نیم دایره درآوردند و عینک ساختند ، حتی بخشی از دایره را با دست بریدند و آدم فضایی یک چشم ساختند فقط یکی شان نشست به قیچی قیچی قیچی کردن دایره آن قدر که پوز گربه و دم گربه و گوش مثلث گربه  درآورد و  دایره بی دایره . نمی دانم چرا اصرار دارم وقتی بچه ای مفهومی را از سر بی دقتی متوجه نمی شود دوباره و سه باره در معرض یادگیری قرارش بدهم.نشان به آن نشان که سه دایره ی دیگر بریدم و دادم دستش و توضیح هم دادم و نمونه کار تمام شده ی بچه ها را هم می دید اما باز فاتحه ی دایره ی مقوایی را می خواند چون درست گوش نمی کرد و الا من ساده تر هم توضیح دادم که اگر نقصی در توضیحم هست را بر طرف کنم.بیست دقیقه قبلش هم کتاب خوانده بودیم و آنجا هم در آموزش غیر مستقیم تشبیه، ماه را در شکل های مختلف تصاویر کتاب نشانشان داده بودم و حرف زده بودیم دیده بودند که ماه لانه شده، کاسه شده، چنگ شده، کمان شده، قاچ خربزه شده و ... دردسرتان ندهم آخر سر هم نتیجه ی درست و درمانی از کار پسرک در نیامد و خسته گی آن همه برش زدن و ریخت و پاش و درس دادن به تنم ماند. آمده ام خانه خوابم می آید ولی دلم می خواهد بلند شوم یک دایره برش بدهم برای دوشنبه کنار بگذارم و یکبار دیگر سعی کنم یادش بدهم.حتی اگر یکبار دیگر هم همکارم بگوید: بابا حوصله داری ها ولش کن یاد نگرفت که نگرفت.این روزها ازحوصله ندارترین ِ موجوداتم اما از خودم نمی گذرم که از سر خستگی و بی حوصله گی بی خیال درست یاد گرفتن بچه ها بشوم. اصرار دارم غلط های املایی اشان را در لحظه درست کنند نخته را نقطه بنویسند طکراری را تکراری و عازمایش را آزمایش.اصرار دارم بر درست خواندن و درست نوشتن و درست انجام دادن شان.من از سمبَل کاری بیزارم.و ریشه مشکلات زیادی در جامعه را در همین آموزش ناخواسته سمبل کاری به آدمها در دوران کودکی می دانم.سخن این بود و ما گفتیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۰۱
... دیگری

 

بیرون هوا آنقدر سرد است که تمام راه برگشت از سرکار، نفس هایم در سینه حبس شده بود به نحوی که الان محل اتصال دقیق دنده هایم را به گوشت و پوست،احساس می کنم.حالاخزیده ام در تخت و دلم گردن آویزم را می خواهد.آن سال آن را در اعتدال شهریور از میانه ی ده ها گردن آویز مغازه ای در بازارچه برداشتی و گفتی: این خیلی قشنگ است.قشنگ بود،به خاطر نقش گل و مرغ ظریفش که یادآور چقدر شعر و چقدر کلمه و چقدر از همه چیز است.قشنگ است چون می تواند از اعتدال شهریور تا خشونت آخرین روز دی ماه به یک اندازه زیبا باشد.کاش من نیز در همه ی فصل ها به یک اندازه زیبا باشم .من زاده ی زمستانم و از هر بهمن تا بهمن بعد فرصت دارم خودم را زیبا کنم.از بهمن تلخ سال گذشته تا این بهمن نو رسیده مقدار زیبایی ام اندک بوده است.انگار کودکی هستم که در مرکز بهداشت بهیار به مادرش می گوید فرزندتان مشکل کمبود وزن و فقر آهن دارد و منحنی رشدش وضعیت خوبی ندارد.یکسال است هیچ رشد چشمگیری نداشته ام.هر رشدی هم که داشته ام به ضرب مکمل ها بوده است درست مثل همان بچه ی کم رشد منحنی خراب که سعی می کنند وزن بگیرد، قد بکشد شربت آهن به خوردش بدهند که جان و بنیه ی بیشتری داشته باشد.امروز همکار خوش خلق و خلقتم که صدایش می کنم "مادام" با من هم شیفت بود.وصف او را قبلا اینجا در پستی به نام "مادام تقی پور"نوشته ام.من را برد توی کارگاه نقاشی و گفت مانتو را از تنت در بیاور.بعد با متر شروع کرد به گرفتن اندازه هایم.قرار شد برایم کت و دامن کشمیر خاکستری بدوزد.از اول پاییز می خواستم پارچه ی نابُر را بدهم برایم بدوزد اما دست و دلم نمی رفت و وقت سر خاراندن و دل و دماغ هم نداشتم.چند روز پیش گفت پارچه چه شد؟زمستان هم دارد می گذرد.قصد دوختنش را نداری؟دور گردنم را که اندازه می گرفت، گفتم آخ !گردنم جان می دهد برای خفه کردن، گفت این چه حرفی ست عزیز جان!ان شالله گردن بندهای قشنگ  کادو بگیری و بیندازی گردنت.حیف شما نیست؟همان وقت یادم آمد از این گردن آویز گل و مرغ.همه ی راه می خواستم زود برسم خانه و بروم سراغش.برف و زیبایی هر دو به یک اندازه قادرند روی اندوه را بپوشانند.

 

                               

      

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۸ ، ۱۸:۵۸
... دیگری

 

هفده روز از تولد چهارسالگی این خانه ی به اسم ،مجازی و به دل، واقعی گذشته است.این خانه ،مهربان ، دوست و حتی المقدور راز دار من بوده و شاید بماند.هر وقت دلم از هیاهوی جهان بیرون به تنگ آمده کلید انداخته ام و بی صدا در ایوانش نشسته ام به نوشتن.می بینم نیمه شبها کسانی در حیاطش پرسه می زنند،صبح های زود هم همین طور.نمی دانم چرا وقتی می آیم و می بینم کسی اینجا هست بی اختیار صفحه/در را می بندم و می روم بیرون. انگار نقاشی باشم که دلش می خواهد مخاطبش راحت بچرخد بین تابلوها و معذب حضور صاحب نقاشی نباشد.من اینجا نقاشی کشیده ام با کلمه هایم. نقاشی شبهای تار و معدود سحرهای روشن زندگی ام را .گوشه کنار نقاشی هایم ماه کار گذاشته ام،ستاره پاشیده ام از احوال سختِ عاشقانه، اشک دوخته ام به سر شاخه های دلتنگ و یخ زده از سرمای استخوان سوز خراسانیش،خودم را و جهان اطرافم را و اتفاقات گوارا و ناگواری که در جامعه می بینم را روایت کرده ام در قطع و اندازه ها مختلف.

نرگس را چند شب پیش میانه ی بدحالی وخیمی دیدم،خیلی ناگهانی و بی مقدمه.برای دوره آموزش از بجنورد آمده بود هتل تابان.ریختم داد می زد چه مرگ هاییم هست!نمی شد همه ی بدحالی ام را به ماجرای تلخ و اندوهبار هواپیمای خاکستر شده و مرگ های دردناک دیگر ربط بدهد.اما نپرسید،مهربان دستم را گرفت و از پیاده روی پر از یخ و برف خیابان پاسداران تا سه راه ادبیات با احتیاط و ترس بسیار از زمین خوردن قدم زدیم. گاهی او من را بغل کرد گاهی من او را .حرف کشیده شد به اینستاگرام و کانال و این چیزها.گفت: جای خالی تو دقیقا آن جا مشهود است.سری تکان دادم و گفتم کدام جای خالی.دوستان به جای ما.من همان وبلاگ می نویسم.خندید و گفت مگر تو هنوز وبلاگ داری؟گفتم:دارم.گفت: بعد از ترکیدن بلاگفا همه رفتند آن وبلاگ خودت هم که از کار افتاد و آرشیوش هست.کجا می نویسی پس؟ گفتم بی نام و نشان برای خودم یک گوشه ای دارم.گفت:این روزها همه توی اینستاگرامند کی دیگر وبلاگ می خواند ؟گفتم نصفه شبها ،صبح ها ،غروب ها آدم ها به وبلاگم سر می زنند. گفت : جدی ؟ من با آن یکی دستم که توی دستش نبود از گوشی تلفنم وارد اینجا شدم 7 نفر حضور داشتند بعد زود صفحه را بنا به عادتی که گفتم،بستم . نرگس گفت یادش بخیر. توی وبلاگ ها همه چیز واقعی تر و صمیمی تر و بی دروغ تر بود.راست میگفت .از پردیس کتاب چند قلم خرید کردیم. من بی که ببیند برایش تقویم سال 1399 خریدم و یک کبوتر چوبی .داشتم در صفحه اول تقویم برایش یادداشتی می نوشتم که بوی امید و اتفاقات خوب بدهد که او هم کتابی را داد دستم و گفت این را برای تو برداشتم.مجموعه داستانی از یک دوست مشترک که باید می داشتم و نداشتمش.همدیگر را بغل کردیم. مدتها بود هیچ کس را بغل نکرده بودم،مدتها بود هیچ کس من را بغل نکرده بود.بعد دوباره از همان پیاده روی پر خطر برگشتیم. با یک درصد شارژ موبایل برایش اسنپ گرفتم و به راننده سفارش کردم از کجا و چطور و با احتیاط برود. برگشتم دوباره ببینمش داشت از پنجره ی کوچک پراید هاچ بک برایم دست تکان می داد.مدتها بود کسی برایم دست تکان نداده بود.اشک، راه کشید روی صورتم و در برف و تاریکی«رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم/در لابه لای دامن شب رنگ زندگی »فردا صبح وقتی بیدار شدم ،تلفن را از شارژر جدا کردم و با نوک انگشتم با احتیاط علامت هواپیما را لمس کردم،از حالت پرواز خارج شد و فوری چند تا ستاره ی اسنپ آمدند روی صفحه،نوشته بود:آیا از سفر خود راضی بودید؟بغض مثل یک تکه برف که لایش پر از سنگریزه باشد در گلویم آب شد و صورتم را در متکا پنهان کردم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۸ ، ۱۵:۳۸
... دیگری

 

اکسسسوری ها در پوشش، تکمیل کننده ی زیبایی ها هستند.

کراوات ها،دستکش های خوشرنگ،شال گردن ها، چتر،شنل،عینک آفتابی،کلاه های شیک و ...اکسسوار صحنه و دکور هم همین طور ،کمک می کنند به واقعی تر شدن صحنه ی نمایش.

مثلا گلدان،میز،پرده،ساعت و...حس می کنم متاسفانه انگار من مثل همین جزییات تکمیل کننده اما غیر اصلی بودم در زندگی آدم های اصلی زندگی ام .

بدون من هم برایشان مقدور است دراجتماع ظاهر شوند و یا نقششان درصحنه های خالی از اثاثیه را آن طور که مایلند اجرا کنند.خیلی وقت است کشف کرده ام اگر اصلی و همیشه و همواره لازم باشی بی تو به سر نمی شود و در غیر این صورت اغلب اوقات ول معطلی و به امان خدا رها شده . خب این کشف قطعا هیجان کشف آتش را ندارد اما اندوه خاکستر شدن را چرا.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۸ ، ۲۰:۳۶
... دیگری

 

اگر به خواب زمستانی فرو رفته بودم الان ۹ روز بود که از جهان بی خبر بودم.از این جهان پر آشوب و دل آشوب و از خودم که دارم با دنده ی سنگین، کامیون قرمز و فرسوده ی جسم و جانم را از سربالایی های از خدا بی خبر بالا می کشم.اگر نوک انگشتهایم را از روی پدال بردارم دیگر نیازی نیست به خواب زمستانی خرس ها و درختها غبطه بخورم.اما باید از نوک انگشتهایم خواهش کنم ادامه بدهند شاید بعد از این همه سربالایی یکی با سورتمه آمده باشد دنبالم مثل لوسیَن که آنِت  را سوار سورتمه اش می کرد ، با هم سُر می خوردند روی دامنه های برفی ِآلپ، بلند می خندیدند خیلی بلند ،صدای آن خنده ها در کوهستان می پیچید و از دید همه ی تماشگران دور می شدند ،دور، خیلی دور.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۸ ، ۰۸:۴۳
... دیگری

 

زمان ،چیزی عجیب تر از عجیب است .امروز این عبارت کلیشه ای ِ " چرخ دنده های زمان" یک وَنگ در سرم می کوبد. گیر کرده ام لای چرخ دهنده های زمان در گذشته، در حال و حتی در آینده ای که در آمدنش و بودنم تردید و تِلواسه ی بسیار است. صدای خرد شدن استخوان هایم را می شنوم دلم می خواهد یک دست بزرگ مثل دست غول های کارتونی از بالای فضایی که در آن هستم وارد کادر شود و مرا بردارد مرا بیرون بِکشد از همه ی آنچه پیرامونم است . ملت باز برای جشن یلدا به خودشان افتاده اند وسط همه ی بگیر و ببندهای اقتصادی و دل ناخوشی های عمومی .‌ به یلدا در زمانی دل رحم تر  فکر می کنم به گرفتن قاچ هندوانه از دستی ،به انار توی دستم با ناخن های خوشرنگ که توی عکس پر رنگ تر افتاده اند به خاطر نورهای زرد بالای طاق .به یلدای بی برف و سرمای خشک اکنون و حجم مضاعف شده ی تنهایی فکر می کنم . به اینکه هیچ حرفی از دوباره آمدن یلدا گفته نشد و هیچ اشاره به یاد یلدایی که ماندنی ترین یلدای یلدایانِ! زندگی بود، نشد.

چند روز است می بینم اغلب فامیل های مملکت در همین شبکه های دست و پا شکسته  اجتماعی  متفق القولند شنبه برای یلدا بهتر از جمعه نمی شود... پس احتمالا جمعه در جمعی که دیگران....

اصلا چه فرق می کند جمعه باشد یا شنبه ؟...وقتی  زیر یک طاق حافظ نمی خوانیم در دل و از دیوان.. که شب اول زمستان یک دقیقه کش بیاید در لبخند،همان لبخند که می توان به خاطرش همه ی غصه های باقی مانده ی دنیا را به شرط چاقو و غیر چاقو دید و تحمل کرد.

از جایی بیرون متن  از بالای پشت بامی پر از ستاره و یک ماه ،بیایید دستم را بگیرید آهسته برگردیم سر اصل مطلب ،به نظر می رسد لای چرخ دنده های زمان در این لحظه نوبت به استخوان سینه ام رسیده. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۸ ، ۲۰:۴۵
... دیگری